در جریان

 


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباس اندک در سرما نگهبانی میداد

از او پرسید : سردت نیست؟

نگهبان پیر :چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم

پادشاه:من حالا داخل قصر میروم و میگویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد

روز بعد جسد سرمازده پیر مرد را درحوالی قصر پیدا کردند

درحالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم

اما!!! وعده لباس گرم تو مرا از پای در اورد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمد عادل نظرات ()


Design By : Pichak